عطــرِ سیــبِ یـار

عطــرِ سیــبِ یـار

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

بہ سوے تـو، بہ شوقِ روے تــو ...

بسم الله...

هوالمعشوق.


همه دارند بہ سوے تو مےآیند 

بہ سوے اقیانوسی آرام

دلِ من هم قطره ے کوچکیست

که دلشوره ے پیوستن به این دریای عظیم را دارد

به تو که بپیوندد اما

تمامِ دلشوره هایش

تمام بیقراریهایش

تمام بغض و گریه هایش

آرام میگیـــرد

تو 

سرانجامِ تمامِ خوبیهایی 

چه شد که قسمتم شدی نمیدانم

شاید اگر دعای تحت القبه ات نبود

چشمانم حقیر تر از آن بود 

که روے ماهت را ....

         ****

درمیانِ تمام خداحافظی های این روزها اما

آنها که زائرند هنگام خداحافظی

به هم میگویند

کاش در بین راه ببینمت 

من هم برای شمـــا مینویسم...

براے شما که غریبانه زائرِ جد غریبتان هستید

کـــاش در میان راه

ببینمت مولا

کاش بشناسمتان...

و دانه دانه تاول هاے پای مبارکتان را 

بوسه باران کنم

در میانِ این همه زائر 

غریبانه چرا

کاش در موکبی امام جماعتمان باشید

کاش ساعت ها روبرویتان بنشینم و

برایتان حرف بزنم

کاش چشمانِ کورِ ناقابلم 

به جمال زیبای خداییتان بیفتد 

اما اگر شما را دیدم و نشناختم 

شما که مرا میبینی و میشناسی 

کاش برایم دعا کنید تا

در صف یارانِ فدائی تان باشم

دعاے شما 

همیشه اجابت میشود 

مولای خوبم ...

 حاشا که مرا جز تو، در دیده کسی باشد

     یا جز غمِ عشقِ تو، در دل هوسی باشد...



بسم الله ...

هوالمحبوب.


خیلے خسته بود

خسته تر از آنکه بتواند 

دوباره با پای پیاده تا کربلا برگردد

برای همین 

تو با سر آمدی به استقبالش 

گوشه ے خرابه 

برای همیشه 

کنارِ سرِ بریده ات 

آرام گرفت.

    ......

حالا 

همه مهیاے سفر شده اند 

تــــو امـــا 

غریبانه 

کنج خرابه خوابیده اے

و قلب زینب (سلام الله علیها)

چقدر باید وسعت برای این همــــه درد داشته باشد

که یکبار حسین را در کربلا و

یکبار دردانه اش را در شام

غریب و تنـــها 

بگذارد و برود ...

دلم اسیر یتیمی که در نهایت درد

 هنوز در دل خود شوق یک بغل دارد...

سه ساله استــ ولے پیرِ راهِ عشق استــ او...

بسم الله...

هوالمحبــوب.


اولین بار بود کہ میرفتم کربلا

خیلے جاها نرفتم

خیلی چیزا نفهمیدم

انگار فقط قدرِ یه خواب بود برام

که دهه اول محرم 

توی کربلا باشم.

وقتی برگشتم

بعد چند وقت 

کلیپ تزورونی کربلایی رو برام فرستاد

نزدیک اربعین بود

آتیشم زد

از اون موقع به بعد

این آتیش توی وجودمه ...

بعد از اون سال 

خیلی کربلا رفتم

الحمدلله

اما هیچ وقت مشایه قسمت نشده...

هر بار که مسیر نجف تا کربلا رو میرفتم

دونه دونه ستون های بین راه و که میدیدم

حسرتِ مشایه برام زنده میشد...


از اون روز تا حالا

حسرت زیارت پای پیاده اربعیـــن

پنج ساله که به دلمه ...

حتی پارسال

وقتی فقط چند روز به اربعین از کربلا برگشتم

توی تمام مسیرِ برگشت

مداحی گذاشته بودم و گریه میکردم 

با حسرت

به زائر هاے پیاده ے ارباب نگاه میکردم و

نه فقط دلم و

که تمام وجودم و میدیدم که زیر پاشون افتاده ...

حالا بعد چند تا سفر کربلا رفتن

راه و رسم دعا کردن زیر قبه رو یاد گرفتم

که بگم اربعین میخوام

اربعین پای پیاده میخواما آقا

همین امسالی که داره میادا

دیر نشه قربونت برم

میدونی که دیگه طاقت ندارم....

حالا بعد چند تا سفر کربلا رفتن

فهمیدم که جواز کربلاے هر سال و 

کی میده و امضا میکنه 

فهمیدم که زیر سایه ے خانم رقیه ام

فهمیدم که اگه نگاه اون نبود

من کجا و حرم ارباب...

نمیدونم این پست روزشماره یا نه

بعد پنج سال انتظار

وقتی قسمتت میشه مشایه 

چی باید بنویسی و

چی باید بگی ؟

امــا

تو شب ِ شهادتت بی بی 

دلم و راهی خرابه شام میکنم

همه ے وجودم رو بهت پیوند میزنم

همه ے وجودم رو 

که از داغ غمِت

مثلِ همه ے وجــودِ خودت 

خســته و دَرهـَـم شکسته استـــ


کـــاش 

عاشقی رو یادم بدی،

بعدِ معشوق 

رفتن و پر کشیدن رو...

وقتی که صاحب ما شمایید

باید که تو عاشقی هم

به شمــــا اقتدا کنیم

باید که مثل شما 

برای اربابمون بمیریم

باید که حالمون خراب باشه این شبها

نفس هامون به شماره افتاده باشه ...

کاش یه نگاهی کنی و

ما رو براے فدایی شدن راهِ عشق 

قبولمون کنی خانوم.

 نذر کردم که اگر کرب و بلا قسمت شد

      اربعیــــن ، جاے رقیــہ به زیارت بروم...