عطــرِ سیــبِ یـار

عطــرِ سیــبِ یـار

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

به تو سلام میدم، بغض دلم وا شه...

بسم الله... 

هوالمعشوق.


وقتی از بزرگی 

حاجتی میخوای و برآورده میشه

بیشتر از اینکه 

از برآورده شدن حاجتت خوشحال بشی

از اینکه اون بزرگ بهت نگاه کرده و

حواسش بهت بوده 

خوشحال میشی...


با اینکه میدونی 

همین که اونجایی یعنی خودش خواسته

خودش راهت داده 

خودش نگاهت کرده 

اما 

وقتی یه نشونه ازشون میگیری 

دلت آروم میشه و 

تا ابد میتونی بهش افتخار کنی....


حسین جان

اگر  روزم  پریشان  شد ، فــدای  تاری از  زلفت

ڪه هر شب با خیالت خواب های دیگری دارم



تحت القبه...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نه فقط شاه نجف، شاه جهان است علی....

بسم الله... 

هوالمحبوب.


امروز میلاد پیغمبر بود اما

از دیشب تو حال و هوای نجف بودم

وقتی حتی مراسم مولودی هم 

به آخرش رسیدم و 

طبق معمول 

ذکر یا علی گرفته بودن...

این یعنی یه سری توی کار هست. 

وقتی 17 ربیع روز تولد پیغمبره

اما روز زیارتی امیرالمومنینه...

وقتی پارسال 

دقیقا همچین روزی تو نجف 

میشد به راحتی عطر مدینه رو 

احساس کرد...

این یعنی علی جان پیامبر بوده و

پیامبر جان علی... 

❤ ❤❤

امروز جان پیغمبر 

دل هامون و هوایی کرد با رونمایی گنبدش

انقدر اون صحن و سرا زیباست 

که حتی اگه تا همیشه گنبدش پوشیده بود 

همه ی دلها رو مست ایوون طلای خودش میکرد...

امروز مدام 

یاد دختر و پسری بودم

که پارسال 

روبروی ایوون طلای شما 

روز میلاد پیامبر، جان شما 

یعنی هفدهم ربیع الاول 

عقد کردند

و حالا یکسال از زندگی مشترکشون گذشت...

❤ ❤❤

راستی آقا جان

اینکه میگن دل به دل راه داره 

اینکه از دیشب تا حالا

 دل من انقدر تو صحن و سراتون 

پر زده و هوایی شده

یعنی دل شما هم 

حواسش به زاىر 17 ربیع پارسال و

ایام اربعین امسالش هست؟ 

میشه باز دلم و راهی کنی به صحن و سرات

میشه بعد زیارت نجف 

باز من و راهی کنی به کربلا

یعنی بازم میشه مولاجان... 

   پر پرواز من از سمت نجف باز شده

       همه دم من هوس بام تو دارم حیدر...


عشق هجی میشود با "میم" و"حا" و "میم" و "دال"

بسم الله...

هوالمحبوب. 


یا رسول الله 

ای بهترین و مهربونترین 

پیامبر خدا 

ما براتون خیلی کم گذاشتیم

اما شما برای ما 

کم نزار آقا

تمام سرمایه ی ما

محبت شما و خانواده شماست 

تمام سرمایه مون و ازمون نگیر

حتی اگه خطا کردیم و

بیراهه رفتیم...

❤ ❤❤

میلادت مبارک آقا جان

ان شاالله گل پسرتون بیاد 

راه مدینه رو 

برای دل های ناقابل ما باز کنه.. 

ما فقط به امید دیدن 

آخرین یادگار شما نفس میکشیم

برامون خیلی دعا کن آقا جان....

    درد ما را گوشه ی چشم تو درمان میکند

          قلب سلمان را نگاه تو مسلمان میکند.... 


مست از غم تو ام، غم تو فرق میکند...

بسم الله...

هوالمحبوب.


یا امام حسن عسکری 

بعد از چهار سال انتظار

گفتم امسال حاجتم و میگیرم

امسال دیگه میام زیارتتون

امسال دیگه میبینمتون

اما 

دریغ از دلم

که خبر نداشت 

دعوت نامه ش 

امسال هم امضا نشده...

من از کربلا

با دل شکسته خیلی بهتون سلام دادم

با دل شکسته زیارت نامه تون و خوندم

با دل شکسته توی خیالم

کنار سرداب نشسته م و 

دعای فرج خوندم 

سلام دل شکسته ی من به شما رسید؟

            *****

گدا اگه در خونه ی امام زمانش نره

کجا رو داره بره آقا جان...

یابن الحسن

هوای دل ما رو هم داشته باش

ما به جز شما کسی و نداریم

تسلیت آقا جان 

که این روزها عزادار روضه ی پدر هستید

تسلیت آقاجانم

سرت سلامت...

    غم ندارم که به بند تو گرفتار شدم

        غمم آن است که ترسم کنی آزاد مرا... 

 

آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد...

بسم الله

هوالمنصور... 


بعد از دو ماه 

دل کندن از پیراهن مشکی عزا

سخت ترین کار دنیاست...

اصلا باید یک چیزی باشد

تا دل با آن خوش بشود

تا بتوان از پیراهن مشکی دل کند

کاش دلهایمان را شاد کنند 

با دیدن شما 

با ظهور و حضورتان

کاش مزد عزاداریهای  نصفه و نیمه ما

ظهور امام زمانمان باشد

همین جمعه 

ان شاالله... 

 مرغ دل ما را که به کس رام نگرد

         آرام تویی، دام تویی،  دانه تویی تو... 


روایت دلتنگی...

بسم الله...

هوالمعشوق.


شب از نیمه گذشته است

هنوز شمار شب های دوری از حرم

به تعداد انگشت های یک دست نرسیده است

اما دلتنگی حرم اش تمام وجودم را گرفته است،

و این تازه اول راه دلتنگی ها و بیقراری هاست.

جایی برای تشبیه و مقایسه نیست

اما

تصور کن 

حال زینبی را که در تمام زندگی اش

لحظه ای از حسین (علیه السلام) جدا نبوده است

و حالا بعد از چهل شبانه روز جدایی و درد

به کنار معشوق اش بازگشته است.

تصور کن میزان دلتنگی اش را... 

تصور کن میزان دردهایش را... 

تصور کن میزان غمی که به دوش کشیده است را...

تصور کن زنی با قامت خمیده 

و موهایی سپید را

که حتی شوهرش هم 

او را نشناخت...