عطــرِ سیــبِ یـار

عطــرِ سیــبِ یـار

عطــرِ  سیــبِ  یـار


♥ اَلسَّلامُ عَلیــکَ یــا بَـقیـَــهَ الله فی اَرضِــه ♥

از خـــدا
فقــــط تــــو
برای زمیـــن
باقــــی مانـــده ای
بـرگـــــرد ...

ریحانة الحسین ...

بسم الله ...

هوالمعشوق .

روایت اول : هیأت 

شب آخر هیأت بود 

بعد تموم شدن مراسم 

خیلی ها داشتن از هم خداحافظی میکردن

برای اربعین

برای کربلا

به خودم که اومدم دیدم

چنــد ساله

روزی کربلامون

به دستهای سه ساله ے شماست و

با دعای خیرش 

همه مون راهی کربلای شما شدیم.


به اذنِ سه ساله ے اباعبدلله

بسم الله ...


یا مُجیبَ مَن لٰا مُجیبَ لَه ...

بسم الله...

هوالمعشوق.


دیدمش داره از وسط کوچه میاد

با عصا

با کمرِ خــم

حتی به سختی میتونه راه بره 

این پیرزن مهربون

از دور دیدمش

سلام کردم

عجله داشتم که سوار ماشین بشم و برم

گفت صبر کن

اومدم تو رو ببینم

جا خوردم

انقدر سرعتش کم بود

که خودم رفتم سمتش 

گفتم شاید مسیرش این طرفی بوده...

حواست هست ؟

بسم الله ...


گفتــ :

میاد به دلت سر میزنه 

دلت رو بو میکنه 

اگه ازش غافل باشی

اگه به یادش نباشی 

اگه بدون اون زندگی کردن و یاد گرفته باشی

اگه ببینه جایی تو دلت نداره 

آروم

بی صدا

بدونِ اینکه حتی خودت بفهمی 

راهش رو میگیره و میره ...

یا انیسَ من لا اَنیس له ...

بسم الله...

هوالمعشوق.


گفتـــ

علیِ اکبر ممصوص فی ذات اللهِ

علی اکبر وقتی از میدون اومد و

گفت که بابا تشنمه 

مگه خودش خبر از قحط آب نداشت ؟؟

مگه نمیدونست تو خیمه ے رباب چه خبره ...

علی اکبر 

تشنگی و بهونه کرد 

تا یه بارِ دیگه بیاد پیش بابا 

تا حسین 

یه دلِ سیر بغلش کنه 

تا به بهانه ے تشنگی 

لب های خشکش و ببوسه 

تا شرم ِ پــدر و پسری 

مانع نشه حسرتِ به آغوش کشیدنِ پسرش

به دلش بمونه ....

آه حسیـــن

بمیــــرم براتــــ

بمیرم براے علی اکبـــرت ....


ای عشقِ تشنه لبم ، حسیــــن

بسم الله 

هوالمعشــوق...


خستہ ـَمـ

مثلِ پیکرِ نیمہ جونتـــ

کنارِ تنِ ارباً ارباے علی اڪبر...

مثلِ زانوهاے لرزونتــ

مثلِ زمین خوردنِ هر لحظه تــ

تا رسیدن و در آغوش گرفتنش

مثلِ حال و روزِ ربابــ

بعدِ علی اصغرش

قدرِ تمــامِ مصیبتــ ها و 

دلتنگی هاے زینبـــ

 

یٰا حَبیبَ مَن لا حبیبَ لَه

بسم الله...

هوالمعشــوق.


گفتــ 

از اون مغازه نخــر

جنس،هاش مونده استــ

مشتری هاش کمه ....

من اما 

دلــم خواست 

پول بدم و 

جنسِ مونده ے اون و بخــرم...

درستــ مثلِ تــو

که من و با همه بدیهام خریدی و 

گفتے

من که هستم

دیگه چی بیشتر از این میخواے؟

دیگه چی بهتر از آغوشِ من؟

چی بهتر از اینکه حواسم بهت هست و

هوات و دارم...؟

اربــاب 

اربابِ خــوبم ...

 


یا رفیق من لا رفیق له...

بسم الله...

هو المعشـــوق.


با یه سلام 

دلم و برد تا کربلا 

وقتش کم بود 

به قدرِ همون سلام 

اما 

انتقدر دلِ من تنگ بود 

انقدر دلِ من شکسته بود 

که با همون یه سلام هم 

اشڪ هام بند نمیومد...


گفت تو به خوندن من احتیاج نداری 

وقتی دلت اونجاست 

هی میگفت و 

هی اشک هام بیشتر دستِ دلم و رو میکرد 

میخواستم بگم 

مگه به جز ارباب 

کیو دارم که دلم اونجا نباشه 

که روز و شب فڪر کربلاش نباشم

کیو دارم که حواسش بهم باشه 

که دلم و نشکسته باشه...


ارباب

مگه من کیو دارم به جز خودت 

که آغوشش و به روم باز کرده باشه 

تا من های های تو آغوشش گریه کنم و ببارم؟

یا اباالجــواد

بسم الله...

هو المحبــــوب.


دِل 

دست ندارد

پا ندارد 

اما 

پــر دارد

دلی که بیقرار شد

پر میزند به خانه ے دلبــر 

تا آرام گیرد در هواے نفس هایش...

مثلِ کبوترانِ حـــرم

دلم پر زده تا خانه و کاشانه ے تــو

در ایام زیارت مخصوصه ات

باز هم دلم بهانه ات را گرفته است

و این بار 

نه با پای جــان

که با پای دل

زائرت میشوم

یا ابالجــــواد...

 از سفره ات به قدرِ سلامی اباالجـــواد

      دفعِ بلای کودتان ، نانمان بده ...

 ایمان نداشتیم ، رسبدیم مشهدت

       اعجـــاز کن ابالحسن، ایمانمان بده ...


دارالشفــاء

بسم الله...

هوالمحبوب.


باب الجــواد 

باب المرادِ ماست

وقتی جوادت را واسطه ے بین خودم و تو میکنم

و همیشه 

جوانی ام را 

به جوانی اش قسم داده ام...

باب الجواد 

باب امید است 

راه نجات است 

حتی فکرِ نا امید و 

دستِ خالی برگشتن از این در گناه است .

اما

دل است دیگر 

گاهی در نگاه آخر 

لحظه ے آخر 

بعد از تمام آن دعاها و ثناها 

بعد از تمام آن واسطه فرستادن ها و قسم ها

هنگام سلام آخر

چشم در چشم گنبد

درست در خروجی باب الجواد 

با تو نجوا میکند : 


اینجا که دارالشفاست 

اما 

در مریض خانه ها هم

یا مریض ها را خوب میکنند 

و یا جــواب

دلــم را منتظر نگذار 

اگر خوبش نمیکنی 

جوابش کن...


زیر لب نجوا میکند و

با چشم خیس

راهش را میگیرد و

میرود...


قرارمی، صاحب اختیارمی ...

بسم الله ...

هوالمحبــوب .


شاعر نیستم 

اما

هر سال به شوق میلادت

کلمات را کنارِ هم میگذارم 

تا نگاهم کنی و 

قــرار گیــرم .


ببین چشمامو میبندم ، 

ببین با گریه میخندم

میونِ خیلِ زوارت ، 

دخیلِ اشڪ میبندم


ببین خاڪم ، ببین سردم ،

 ببین پژمرده و زردم 

 ببین فکرِ تو ام هر دم ، 

تـــو درمـانی  برا دردم



قیامت کن ، شفاعت کن  

به چشمانم عنایت کن

برات کربلا آقا ،

به دستانم کرامت کن



تو آقایی ، تو مولایی 

انیس و مونس مایی

 منم مجنون ، منم دلخون

خراب و مست و هرجایی


پنــاهِ گریه هاے مــن

علی موسی الرضاے من

شـبِ تنـــهایی قبــرم

به راهت چشم هاے مـن