عطــرِ سیــبِ یـار

عطــرِ سیــبِ یـار

عطــرِ  سیــبِ  یـار


♥ اَلسَّلامُ عَلیــکَ یــا بَـقیـَــهَ الله فی اَرضِــه ♥

از خـــدا
فقــــط تــــو
برای زمیـــن
باقــــی مانـــده ای
بـرگـــــرد ...

۱۴۸ مطلب با موضوع «دلنوشـــته های معشـــوق» ثبت شده است

امرے محال باشد، بے دوسـتــ زندگانے ...

بسم الله...

هوالمعشـوق.


چشمانم 

یک دلِ سیـــر گریه

به انصارُ العبـاس

بدهکـار بودند ...




تحتُ القُبہ

بسم الله ...

هوالمعشــوق.


کم کم داشتم نا امید میشم

از تمامِ امیــدهایی که توے هر سفر 

تو کوله بارم گذاشته بودم 

تا تحتُ القبہ

سرزمین آرزوها 

محل استجابت دعا ها 

تحــویلِ تــو بدم

کم کم داشتم رو سیاه میشدم 

پیش همه اونایی که با یه دنیا امید و 

با کلی حسرت

به من روسیاه تر از همه 

التماس دعا میگفتن 

کم کم توی دلم داشت خالی میشد

که ارباب 

من بدم 

اما توی کوله بارم پره از امید هایی که

 چشمشون به دعای تحت القبه ے توئه

مگه میشه اینجا دعا کرد و مستجاب نشه

تو که شاهدی من اینجا هیچ وقت چیزی برای خودم نخواستم

جز یه زیارت دوباره ...

...

ته دلم اما 

به تو قرص بود 

ارباب هوای نوکرش را دارد 

حالا 

بیشتر دعاهای تحت قبه م 

مستجاب شده 

وقتی شنیدم

جفتشون

صحیح و سالم 

به فضل خدا

به لطف شما 

بچه هاشون رو بغل گرفتن

الحمدلله ....

 

نجــوا ...

بسم الله...

هوالمعشوق


روایت سوم : تاول


وقتی داشت تاول پای زائرها را درمان و پانسمان میکرد

زیرِ لب آروم آروم با اربابش نجوایی کرد

این شاید زیباترین نجــوا بود 

وقتی توی موکب جمکران 

موکبی که به نام امام زمانه 

با دستات مرهم رو زخم پاهای زائر امام حسین بزاری و

همزمان زیر لب با مولات نجوا کنی و

همزمان 

امام زمان و امام حسین علیه السلام

نگات کنن و 

ازت راضی باشن...

مگه میشه نجوا از این زییاتر ...؟

مگه میشه به این نجوا جواب ندن ؟


موکب ...

بسم الله...

هوالمعشوق.


روایت دوم : موکبِ اول

همیشه رفتن شرط نیست

همیشه اونی که میره 

دلیل خوب بودن و لایق بودنش نیست 

وقتی با چشم های خودت

اشکِ چشم و دلِ پاکِ کربلا نرفته ها رو میبینی

شرمنده میشی از خودت

از اینکه امام حسین اینهمه راهت داده حرمش و

یه ذره از پاکی و خلوص نیت جامونده ها رو نداری ...

وقتی یه خونه ے ساده رو میبینی 

که با یه دنیا عشق 

عکس ضریح امام حسین روی دیواره 

و هزار تا نشونه های ساده ے عاشقی

با خودت میگی 

کاش به جای من ناقابل 

اهالی این خونه که با اشک چشم بدرقه م کردن 

زائر تو بودن ....


ریحانة الحسین ...

بسم الله ...

هوالمعشوق .

روایت اول : هیأت 

شب آخر هیأت بود 

بعد تموم شدن مراسم 

خیلی ها داشتن از هم خداحافظی میکردن

برای اربعین

برای کربلا

به خودم که اومدم دیدم

چنــد ساله

روزی کربلامون

به دستهای سه ساله ے شماست و

با دعای خیرش 

همه مون راهی کربلای شما شدیم.


به اذنِ سه ساله ے اباعبدلله

بسم الله ...


یا مُجیبَ مَن لٰا مُجیبَ لَه ...

بسم الله...

هوالمعشوق.


دیدمش داره از وسط کوچه میاد

با عصا

با کمرِ خــم

حتی به سختی میتونه راه بره 

این پیرزن مهربون

از دور دیدمش

سلام کردم

عجله داشتم که سوار ماشین بشم و برم

گفت صبر کن

اومدم تو رو ببینم

جا خوردم

انقدر سرعتش کم بود

که خودم رفتم سمتش 

گفتم شاید مسیرش این طرفی بوده...

یا انیسَ من لا اَنیس له ...

بسم الله...

هوالمعشوق.


گفتـــ

علیِ اکبر ممصوص فی ذات اللهِ

علی اکبر وقتی از میدون اومد و

گفت که بابا تشنمه 

مگه خودش خبر از قحط آب نداشت ؟؟

مگه نمیدونست تو خیمه ے رباب چه خبره ...

علی اکبر 

تشنگی و بهونه کرد 

تا یه بارِ دیگه بیاد پیش بابا 

تا حسین 

یه دلِ سیر بغلش کنه 

تا به بهانه ے تشنگی 

لب های خشکش و ببوسه 

تا شرم ِ پــدر و پسری 

مانع نشه حسرتِ به آغوش کشیدنِ پسرش

به دلش بمونه ....

آه حسیـــن

بمیــــرم براتــــ

بمیرم براے علی اکبـــرت ....


ای عشقِ تشنه لبم ، حسیــــن

بسم الله 

هوالمعشــوق...


خستہ ـَمـ

مثلِ پیکرِ نیمہ جونتـــ

کنارِ تنِ ارباً ارباے علی اڪبر...

مثلِ زانوهاے لرزونتــ

مثلِ زمین خوردنِ هر لحظه تــ

تا رسیدن و در آغوش گرفتنش

مثلِ حال و روزِ ربابــ

بعدِ علی اصغرش

قدرِ تمــامِ مصیبتــ ها و 

دلتنگی هاے زینبـــ

 

یٰا حَبیبَ مَن لا حبیبَ لَه

بسم الله...

هوالمعشــوق.


گفتــ 

از اون مغازه نخــر

جنس،هاش مونده استــ

مشتری هاش کمه ....

من اما 

دلــم خواست 

پول بدم و 

جنسِ مونده ے اون و بخــرم...

درستــ مثلِ تــو

که من و با همه بدیهام خریدی و 

گفتے

من که هستم

دیگه چی بیشتر از این میخواے؟

دیگه چی بهتر از آغوشِ من؟

چی بهتر از اینکه حواسم بهت هست و

هوات و دارم...؟

اربــاب 

اربابِ خــوبم ...

 


یا رفیق من لا رفیق له...

بسم الله...

هو المعشـــوق.


با یه سلام 

دلم و برد تا کربلا 

وقتش کم بود 

به قدرِ همون سلام 

اما 

انتقدر دلِ من تنگ بود 

انقدر دلِ من شکسته بود 

که با همون یه سلام هم 

اشڪ هام بند نمیومد...


گفت تو به خوندن من احتیاج نداری 

وقتی دلت اونجاست 

هی میگفت و 

هی اشک هام بیشتر دستِ دلم و رو میکرد 

میخواستم بگم 

مگه به جز ارباب 

کیو دارم که دلم اونجا نباشه 

که روز و شب فڪر کربلاش نباشم

کیو دارم که حواسش بهم باشه 

که دلم و نشکسته باشه...


ارباب

مگه من کیو دارم به جز خودت 

که آغوشش و به روم باز کرده باشه 

تا من های های تو آغوشش گریه کنم و ببارم؟