عطــرِ سیــبِ یـار

عطــرِ سیــبِ یـار

عطــرِ  سیــبِ  یـار


♥ اَلسَّلامُ عَلیــکَ یــا بَـقیـَــهَ الله فی اَرضِــه ♥

از خـــدا
فقــــط تــــو
برای زمیـــن
باقــــی مانـــده ای
بـرگـــــرد ...

۶۹ مطلب با موضوع «دلنوشتـــه های معبــود» ثبت شده است

اشک هایی که فقط با تو میتوان ریخت...

هو المعبود...


الهی

دردهایی هست که نمی توان گفت

و گفتنی هایی هست که هیچ قلبی محرم آن نیست

الهی

اشک هایی هست که با هیچ دوستی نمی توان ریخت

و زخم هایی هست که هیچ مرحمی آنرا التیام نمی بخشد

و تنهایی هایی هست که هیچ جمعی آنرا پر نمی کند

الهی

پرسش هایی هست که جز تو کسی قادر به پاسخ دادنش نیست

دردهایی هست که جز تو کسی آنرا نمی گشاید

قصد هایی هست که جز به توفیق تو میسر نمی شود

الهی 

تلاش هایی هست که جز به مدد تو ثمر نمی بخشد

تغییراتی هست که جز به تقدیر تو ممکن نیست

و دعاهایی هست که جز به آمین تو اجابت نمی شود

الهی

قدم های گمشده ای دارم که تنها هدایتگرش تویی

و به آزمون هایی دچارم که اگر دستم نگیری و مرا به آنها محک بزنی، شرمنده خواهم شد.

الهی

با این همه باکی نیست

زیرا من همچو تویی دارم

تویی که همانندی نداری

رحمتت را هیچ مرزی نیست

ای تو خالق دعا و مالک" آمین"..


حسبیَ الله ...

بسم الله... 

 

وقتی‌ قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ می‌شود

وقتی‌ نمی‌توانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی‌ کنیم‌

و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ می‌شکند،

وقتی‌ احساس‌ می‌کنیم‌ بدبختی‌ها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛

وقتی‌ امیدها ته‌ می‌کشد و انتظارها به‌ سر نمی‌رسد،

وقتی‌ طاقتمان‌ طاق‌ می‌شود و تحملمان‌ تمام...

 

 

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم‌ و مطمئنیم‌ که‌ تو،

فقط‌ تویی‌ که‌ کمکمان‌ می‌کنی...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا می‌کنیم، تو را می‌خوانیم.

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ می‌کشیم، تو را گریه‌ می‌کنیم، تو را نفس‌ می‌کشیم.

وقتی‌ تو جواب‌ می‌دهی،

‌ دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ می‌کنی‌ و یکی‌یکی‌ غصه‌ها را از توی‌ دلمان‌ برمی‌داری،

‌ گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز می‌کنی‌ و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند می‌زنی،

‌ سنگینی‌ها را برمی‌داری‌ و جایش‌ سبکی‌ می‌گذاری‌ و راحتی؛

‌ بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی‌ می‌دهی‌ و بیشتر از لب‌ها، لبخند،

‌ خواب‌هایمان‌ را تعبیر می‌کنی‌ و دعاهایمان‌ را مستجاب‌ و آرزوهایمان‌ را برآورده،

‌ قهرها را آشتی‌ می‌کنی‌ و سخت‌ها را آسان.

‌ تلخ‌ها را شیرین‌ می‌کنی‌ و دردها را درمان،

‌ ناامیدها، امید می‌شود و سیاه‌ها سفید سفید... 

خدایا

تو را صدا میکنیم ،تو را می خوانیم

                        یا رفیق من لا رفیــــق له ...

                       
 

                                                                               

بیراهه...

بسم الله... 

سالها، نه.. شاید ، قرنهاست...

 که روح خسته ای همه جا به دنبال 

بی مرزی جهان عاشقانه خویش می گردد....

به تو که می رسم همیشه حال دلم خوب می شود،

به تو که عشقی دور و نایاب و نابی

مرزشادی ها و اشک های جهان کجاست؟

نمی شود نگفت، نمی شود گفت و گذشت...

نمی شود نشست و نرفت...

نمی شود رفت وحریم ها را شکست...

تو کجایی؟؟

 که من این همه تنهایم درمیان همه شلوغی ها و هیاهوی جهان؟؟

توکیستی که بی تو آرام نمی شوم؟

تویی که نمیدانم از کدام قنات آب می خوری و می جوشی.

دستم را می کشی که از بیراهه به راه بیایم،

دستم را می کشم که از بیراهه به تو برسم.

بیراهه گناه می شود، و راه سربه راه!

اما نه من می رسم، نه تومی آیی از راه.

اگر بدانی چقدر نیستم بیشتر صدایم میکنی

تا قدم هایم بلندتر شود.

خدای من... 


  بیراهه ی عمر از روزی آغاز شد

     که ما دو تن یکدیگر را در ازدحام کوچه ها گم کردیم.....


....

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

آغـــوش ...

بسم الله ...

 

    خـــدایا سرده این پایین ، از اون بالا تماشا کن

                     اگه میشه فقط گاهی ، خودت قلب منو "هــا" کن 

 

     

من ازت معذرت میـــــــــخوام خـــدا ....

به خاطر همه ی لحظه هایی که دلت و شکوندم ...
به خاطر همین الان که دارم دلت و میشکونم
که دل ِ امام زمانم و میشکونم
که پایِ رفاقتم با حسینت وای نستادم
من ازت معذرت میخوام
اما من تو رو به مهربونی و معرفتت میشناسم خـــدا
تو حق داری من و به بدی گناهم مؤاخــــذه کنی
اما منم بخشندگی و مهربونیت و به روت میارم
خدا یا من و به خاطر گناهِ دلــــم عذاب نکن ...
خودت قانون ِ دل ِ آدمات رو میدونی ...
میدونی که از پسش بر نمیان
هیشکی از پسِ دلِش بر نمیاد
جز خودت ....
خدایا خودت دلم و آروم کن ...
خدایا خودت برام یه کاری کن
خدا یا یــه کُـــن بگو تا فیکــــون بشه ...
خدایا فقط یه لحظه اراده کن ...
اراده کن تا تموم شه این شبای بیقراری
خـــدایــا ؛ بین به جز خودت
از هیشکی کاری بر نمیاد برایِ این دل ِ نا آرومم
خدایا من و ببخـــش
من و ببخش و آرومـــــم کن
بعضی وقتا بیــــا این پایین
یه کم بغلم کن
در گوشم بگو اون چیزی و که میدونی دلـــم و آروم میکنه
اینجا سرو صدا زیاده
 همه جا هیاهو شده

آدما دارن ازت دور میشن...خیـــــلی دور
اینجا دود همه ی شهر و گرفته
من صدات و نمیتونم بشنوم
من سرم و که بالا میگیرم نمیتونم ببینمت
تو بیا توی قلـــبِ من
بیا دوباره جای ِ خودت و پیدا کن
بیا بزار صدات بهم برسه
بزار حرفات و گوش بدم و آروم شم....

         بگو گاهی که دلتنـــگم، ازاون بالا تو می بینــــی

                                بگو گاهی که غمگینم ، تو هم دلتنگ و غمگینـی

 

رهام نکن...

بسم الله... 


از غرق شدن میترسم

از غرق شدن تو این دنیا میترسم

از دوباره تنها شدن 

از دور شدن از تو

دستام و بگیر   

نذار غرق شم

نذار من و از تو... بگیرن .

                         نگام کن....  ببین فقط تو رو دارم.... 


من لی غیرُک ...

بسم الله ...

 

      عشق رازی است که تنها به خـدا باید گفت

                 چه سخن ها که خدا با منِ تنـــها دارد ...

 

خدای من...

این روزها بیشتر حواست به من باشد

می گویند بزرگترین شکست،از دست دادن ایمان است.

حواست باشد که من شکست نخورم...

من هنوزهم تو را به نام قاضی الحاجات می خوانم،

حتی اگر همه ی التماس هایم را نادیده بگیری...

هنوز هم تو را ارحمن الراحمین می دانم،

حتی اگرسخت بگیری...

هنوز هم ....تو همان خدایی...

 اما  من....! 

 مگذار که از دست بروم...

من امیدم به توست.

برای دلم امن یجیب بخوان....

امن یجیب بخوان تا دلم آرام بگیرداین دل مضطرب

خدایا.....

سالهاست به این نتیجه رسیده ام که 

        * تو *

آن مشترک مورد نظر هستی که همیشه در دسترسی

 

                  اینجا زود آدما تنــها میشن

                             " الهی وربی من لی غیــرُک ؟؟ "

 

توکـــل ...

بسم الله ...


  قصه وکالت را زیاد شنیده ام !

       اما قصه وکیلی چون تو را نه ...


تو که وکیل باشی همه حق ها گرفتنی است ...

پرونده ای که تو وکیل باشی قصه اش ستودنی است ... 

وکیل که توباشی یک قدم با من است ده قدم باتو ... 

در قصه وکالت تو به ازای دادخواهیت عشق و محبت است که هزینه می شود ... 

از لحظه سپردن حالم به تو آرامش مهمان خانه زندگی ام شد ...

 از روزی که ایمان آوردم تو وکیل منی و تنها پناهم ...

کتاب زندگی ام روی میزِ تو و تو آگاه از تمام خطوطش ، کلماتش ...

من یقین دارم که تو همه جا با منی و عاشقانه حقم را می ستانی ...

 و تو در این عشق بازی ، پرده ازرازی بزرگ برداشتی

رازی که اسمش رامی دانستم اما رسمش را ...

رازی به اسم " توکل " ...

"توکل" قصه ای است که از روز ازل بر ایمان خواندی

و گفتی در هر تاریکی و پیچ و خم دنیا

و حتی درتمام لحظات روشنایی دستانت دردست من است ...

نگران نباش و به من اعتماد کن ...

"توکل"،" توکل" ...

اما من نفهمیده بودم راز این قصه را ...

روزها و شبها بر من گذشت تا که شیرینی اش را به من چشاندی ...

قصه ای که در آن خدا وکیل من است ...

و فهمیدم :

              "حسبــنا الله ونعـــم الوکـــیل"

خــــدایِ من ...


بسم الله ...

بانامـــ تو آغـــاز میکنم
مهربـــــان خدای ِ عـــاشقم ...

خدایا...

از بد کردن آدمهایت شکایت داشتم به درگاهت...

اما شکایتم را پس میگیرم...

من نفهمیدم...

فراموش کرده بودم که بدی را خلق کردی تا هر زمان که دلم گرفت از آدمهایت...

نگاهم به تو باشد...

گاهی فراموش میکنم که وقتی کسی کنارمن نیست...

معنایش این نیست که تنهایم...

معنایش اینست که همه را کنار زدی تا خودم باشم و خودت...

با تو تنهایی معنا ندارد...

مانده ام تو را نداشتم چه میکردم...

                            دوســــتت دارم خـــدای من ...