عطــرِ سیــبِ یـار

عطــرِ سیــبِ یـار

۶۶ مطلب با موضوع «دلنوشتـــه های معبــود» ثبت شده است

مرا عهدے است با جانان...

بسم الله...

هوالمعبود .


آن هنگام کہ انسان را آفریدی 

و راهِ بازگشت و توبه را بہ او آموختے

حتما میدانستی ڪہ یک روز

یک جــا 

ڪم مے آورد و 

بیراهه میرود و 

از تو دور مےشود...

و تــو از همان ابتدا 

تـا همیشـــه

 راه ِ توبہ و بازگشت به سوے خودت را

 برایش باز گذاشتہ اے

امــا 

زندگے...

امان از زندگے ڪہ حتے لحظہ اے

حتی براے یڪ بار 

راهِ بازگشت ندارد .

امان از دلے ڪہ دیگــر دل نمیشود ....

امان از دلے ڪہ باید پاے تمامِ عهد و پیمانش  بماند و

راهِ چــاره اے جز دلسپردن به نگاه مهربانت ندارد 

و مےداند ڪہ تو او را مےبینی و

هواے دلش را دارے ...

  سرِ ارادت ما و آستانِ حضرتِ دوست

       ڪہ هرچه بر سرِ ما مےرود ارادتِ اوست ....


پنهــانی در جــــانم...

بسم الله ...

هوالمعبـــود.


این شبــها نماز ڪہ میخوانم

یک دورِ کاملِ تسبیح را هم

براےِ نمازی ڪہ خوانده ام

استغـــفار میکنم...

این شبها ، ببــخش مرا 

برای تمام عبادت!هایم

ڪہ بوی گنــاه میدهد

گناهِ دوری از تـــو .


من از تــو دوری، نمیــتوانم ...

بسم الله ...

هو المعبـــود.


همیشہ وداع سختہ

تلخہ

درد داره ...

از بینِ تمامِ روضہ هاے وداع

امان از وداعِ علی و زهرا (علیه السلام)

امان از 

وداعِ عـــاشق و معشـــوق ...

امان از دلے ڪہ دلبستہ و دل ڪندن بلد نیست

امان از حالِ دلِ من 

تو شبِ آخــرِ ماهِ مهمانیِ تـــو 

امان از دلم ڪہ پاے رفتن ندارد ....


شبهای آخر است گدا را حلال کـــن ...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اُمیــدِ من به همین چشم هاے بارانیست ....

بسم الله ...

هوالمعبـــود.


میگفت مــؤمن هیچ وقت نااُمیــد نمیشه 

یا انقـــدر اصرار میکنه به دعا و 

حاجتش رو از خدا میگیره 

یا از خدا میخواد اگه 

روا شدن حاجتش به صلاح نیست

خدا راضیش کنه ....

من اما 

هیچ وقت جرأت اصرار کردن نداشتم

همیشه همه چی و سپردم دست خودت 

دست تـــو که خـــدایی و

خـــدایی کردن بلدی ...

        ......

خدایـــا مهمونیت داره تموم میشه 

روزها و لحظه های آخره

دست خالی رها نکن 

بنده ای رو ڪه امید بسته به ماهِ رمضان تو...

خدایا راضیــــم ڪن 

تا جانِ بیقرارم آروم بگیره ...

 این بنـــده چه داند ڪہ چہ میباید جست

       داننده تویـی هــــر آنچہ دانے آن ده ...



مهمانـــے ...

بسم الله...

هوالمعبـــود.


عجب مهمانے اے بہ راه انداختہ است خـــدا ...

عجب غوغایے به پا ڪرده است 

وقتے دلم را هر شب 

میهمانِ روضہ ے ارباب ڪرده است 

وقتے آغوش گشوده براے

هق هقِ گریہ هایم 

براے پر ڪردنِ شبهاے تنهایے ...

حالا دلے ڪہ عادتش داده اے

بهانہ ے تمام شدن مهمانے و 

ترس نبودن و 

تنهایی دوباره اش را دارد

مبادا نگاهت را از دلم بگیرے 

   خُـــــدا ....

    إِالهــــے وَ ربِّے مَــن لی غَیرُڪ ...


راز و نیـــاز ...

بسم الله ...

هوالمعبود .


میگفت یکے یہ غلامے رو دید

کہ از سرما داشت مےلرزید و

فقط یه تن پوشِ نازڪ به تن داشتــ ...

رفت جلو و بهش گفت 

چرا بہ اربابت نمیگی برات یہ لباس گرم بخرہ

تا اینجوری نلرزے

گفت حاشا کہ من بہ اربابم حرفے بزنم و

ازش چیزے بخوام

اربابم خودش داره من و میبینہ و 

از حالم خبر داره و

میدونہ کہ چے نیاز دارم ...

     .......

خدایـــا

تو هم منو میبینے

میبینے که دارم مےلرزم

میدونے رازم و

میبینے نیازم و

من فقط این شبها میام درِ خونه ت گدایے

گدایےِ همون چیزے کہ خودت قرارہ برام مقدر ڪنے و

بهم بدے....

خدایا دستم و بگیر 

بهم نگاه کن،

تا از دستت نرفتم ....


بسم الله... 

هوالمعبود. 


گفتی ناامیدی بزرگترین گناهه

گفتی و من رو یک عمر 

به رحمت و مغفرتت امید وار کردی... 

همیشه هم دستم و گرفتی 

همیشه هم گناهم و بخشیدی 

حالا چطور بعد این همه سال

بعد این همه در خونه ت بودن 

دلم باورش بشه 

که نا امید و دست خالی 

از خونه ی حسین ات بیرونش کردی؟ 

من نا امیدی رو بلد نیستم 

نا امیدی از خونه ی امام حسین و

بلد نیستم... 

من بی حسین بودنت رو بلد نیستم 

من یه عمره به خودم گفتم 

امام حسین مال روسیاه ها و گنه کارها هم هست

حالا چه جوری باورم بشه دلم آروم نشده و

 اربابم نگاهم نکرده و

دست خالی از در خونه ش ردم کرده...

إِلَهِی کَیْفَ أَنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِکَ بِالْخَیْبَهِ مَحْرُوماً

 وَ قَدْ کَانَ حُسْنُ ظَنِّی بِجُودِکَ أَنْ تَقْلِبَنِی بِالنَّجَاة مَرْحُوماً 

الَهِی لَمْ أُسَلِّطْ عَلَی حُسْنِ ظَنِّی قُنُوط الاَْیَاسِ

 وَ لاَ انْقَطَعَ رَجَائِی مِنْ جَمِیلِ کَرَمِکَ...


عشق یعنی اشک توبه در قنوت...

بسم الله... 

هوالمعبود.


وقتی که سر به سجده میگذارم و

با تمام وجود 

از تمام گناهان گذشته و حال و آینده 

به سوی تو پناه می آورم و استغفار میکنم

با تمام وجود 

آغوش تو را احساس میکنم 

که میبخشی و 

لبخند میزنی و 

فراموش میکنی و

دیگر هرگز 

خطاهایم را به رویم نمی آوری 

اما... 

این روز ها 

مدام با خودم میگویم 

چه خوب است که تنها تو خدایی و 

خدایی میکنی 

که بندگانت

گناه نکرده را به هم نسبت میدهند

وای به حال روز کسی 

که دیگری

گناه کرده اش را بداند و

تا آخر عمر... 

عشق یعنی سر سجود و دل سجود 

    خواندنش با نام ستار العیوب... 


عشق فرمود: بیایید... اطاعت کردیم

بسم الله... 

هوالمعبود. 


سه:


کربلا رفتن 

به شکستن دلی و

سوز اشکی است 

حتی اگر نگویی و به زبان نیاوری 

آنان که باید 

از حال دلت خبر دارند و

اجابتت میکنند.

با خودم میگویم 

خدایی که اینچنین 

به دل شکسته ی بنده اش نظر دارد

مگر میشود نداند که چه میخواهم؟ 


مگر میشود نیازم را ندانی و 

بی نیازم نسازی؟ 

مگر میشود دردم را ندانی و 

درمانم نکنی؟ 

تو که به اندازه ی کشیدن آهی 

به دل من نزدیکی 

مگر میشود صدایم را بشنوی و 

اجابتم نکنی؟


نه باور نمیکنم

نمی شود...

دل به تو میسپارم و آرام میگیرم 

اگر نمیخواستی و نمی بخشیدی 

مرا به کربلای حسین ات نمی فرستادی

دل به تو میسپارم و

آرام میگیرم

به تو که میدانم مرا رها نخواهی کرد...

     الهی و ربی من لی غیرک؟