عطــرِ سیــبِ یـار

عطــرِ سیــبِ یـار

۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

اُمیــدِ من به همین چشم هاے بارانیست ....

بسم الله ...

هوالمعبـــود.


میگفت مــؤمن هیچ وقت نااُمیــد نمیشه 

یا انقـــدر اصرار میکنه به دعا و 

حاجتش رو از خدا میگیره 

یا از خدا میخواد اگه 

روا شدن حاجتش به صلاح نیست

خدا راضیش کنه ....

من اما 

هیچ وقت جرأت اصرار کردن نداشتم

همیشه همه چی و سپردم دست خودت 

دست تـــو که خـــدایی و

خـــدایی کردن بلدی ...

        ......

خدایـــا مهمونیت داره تموم میشه 

روزها و لحظه های آخره

دست خالی رها نکن 

بنده ای رو ڪه امید بسته به ماهِ رمضان تو...

خدایا راضیــــم ڪن 

تا جانِ بیقرارم آروم بگیره ...

 این بنـــده چه داند ڪہ چہ میباید جست

       داننده تویـی هــــر آنچہ دانے آن ده ...



مهمانـــے ...

بسم الله...

هوالمعبـــود.


عجب مهمانے اے بہ راه انداختہ است خـــدا ...

عجب غوغایے به پا ڪرده است 

وقتے دلم را هر شب 

میهمانِ روضہ ے ارباب ڪرده است 

وقتے آغوش گشوده براے

هق هقِ گریہ هایم 

براے پر ڪردنِ شبهاے تنهایے ...

حالا دلے ڪہ عادتش داده اے

بهانہ ے تمام شدن مهمانے و 

ترس نبودن و 

تنهایی دوباره اش را دارد

مبادا نگاهت را از دلم بگیرے 

   خُـــــدا ....

    إِالهــــے وَ ربِّے مَــن لی غَیرُڪ ...


براےِ دلے ، کہ نجف لازم استــ....

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برون نمیرود از خاطرم خیالِ وصـالت ...

بسم الله...

هوالمعـــشوق .


بغلم کرد و

بوسیــــد و

محڪـــم تو آغوشش گرفت ...

گفت این بدن به ضریح امام حسین رسیده،

این و ڪہ گفتـــ

دلم شڪست و از آغوشِ او

پَــــر کشیـــد تا آغوشِ اربـــاب

درست روبروی حرمش

درست چسبیده به ضریح

اشڪهام جاری شد

اشڪهام و کہ دید 

گفت اونایی ڪه از ڪربلا برمیگردن 

دلشون نازڪه و

 زود میشڪنه و

زود به زود بهانہ میگیره و

برای ارباب دلتنگ میشن ...


اربابِ خــــوبم 

اربابِ مهربونم 

با بغض برات نوشتم

با همود دلِ تنگی که زود میشکنہ و بهونہ میگیره 

شبِ جمعہ است 

راهےبه حرم ندارم

میخوام بیام هیأتت 

میشه یه ڪم من و تو بغلت بگیری 

تا همہ ی غصہ هامو برات ببارم... ؟

  ما روزه دارها همه یادِ لـــبِ توایم

    ای تشنه لب تــــر از همـــه ی تشنه ها ، حسیـــن


راز و نیـــاز ...

بسم الله ...

هوالمعبود .


میگفت یکے یہ غلامے رو دید

کہ از سرما داشت مےلرزید و

فقط یه تن پوشِ نازڪ به تن داشتــ ...

رفت جلو و بهش گفت 

چرا بہ اربابت نمیگی برات یہ لباس گرم بخرہ

تا اینجوری نلرزے

گفت حاشا کہ من بہ اربابم حرفے بزنم و

ازش چیزے بخوام

اربابم خودش داره من و میبینہ و 

از حالم خبر داره و

میدونہ کہ چے نیاز دارم ...

     .......

خدایـــا

تو هم منو میبینے

میبینے که دارم مےلرزم

میدونے رازم و

میبینے نیازم و

من فقط این شبها میام درِ خونه ت گدایے

گدایےِ همون چیزے کہ خودت قرارہ برام مقدر ڪنے و

بهم بدے....

خدایا دستم و بگیر 

بهم نگاه کن،

تا از دستت نرفتم ....


بسم الله... 

هوالمعبود. 


گفتی ناامیدی بزرگترین گناهه

گفتی و من رو یک عمر 

به رحمت و مغفرتت امید وار کردی... 

همیشه هم دستم و گرفتی 

همیشه هم گناهم و بخشیدی 

حالا چطور بعد این همه سال

بعد این همه در خونه ت بودن 

دلم باورش بشه 

که نا امید و دست خالی 

از خونه ی حسین ات بیرونش کردی؟ 

من نا امیدی رو بلد نیستم 

نا امیدی از خونه ی امام حسین و

بلد نیستم... 

من بی حسین بودنت رو بلد نیستم 

من یه عمره به خودم گفتم 

امام حسین مال روسیاه ها و گنه کارها هم هست

حالا چه جوری باورم بشه دلم آروم نشده و

 اربابم نگاهم نکرده و

دست خالی از در خونه ش ردم کرده...

إِلَهِی کَیْفَ أَنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِکَ بِالْخَیْبَهِ مَحْرُوماً

 وَ قَدْ کَانَ حُسْنُ ظَنِّی بِجُودِکَ أَنْ تَقْلِبَنِی بِالنَّجَاة مَرْحُوماً 

الَهِی لَمْ أُسَلِّطْ عَلَی حُسْنِ ظَنِّی قُنُوط الاَْیَاسِ

 وَ لاَ انْقَطَعَ رَجَائِی مِنْ جَمِیلِ کَرَمِکَ...


نوکر خوبی نبودم خودمم میدونم آقا...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید