عطــرِ سیــبِ یـار

عطــرِ سیــبِ یـار

۱۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

آقا هوای تو را کرده ام...بیا

بسم الله...

        

میگویند 

دعا در حق دیگران 

 اثر دارد

امشب خودت برای من بخواه

 ببینمت 

 بشناسمت

و در راهت جان بدهم...

همین.


+

  آغاز امامتت مبارک آقای خوبم... 


ما را شریک درد و غـم خـود حساب کن...

بسم الله...

هو المحـبوب. 


           برای غربـت آقای سامرا بـایــد 

                  هــزار دفعه شکست و مرتباً جــان داد... 



دارند به پیشواز یلدا میروند

تبریک میگویند 

خوشحالی میکنند

من اما 

دلم در کنجِ سرداب 

در خانه ی پدری شما 

در سامراست 

و سامرا نه فقط خانه ی پدری شما 

که برای ما هم 

از خانه ی پدری آشنا تـر 

گرمتـر 

مهــمان نواز تر... 

مولای خوبم 

امشب اما غریبانه و تنها

در عزای پدر نشسته اید

این طور غریب بودن  انگار 

ارث پدریتان است 

وقتی تمام عالم از آنِ تــو باشد 

اما... 

اما...  نه 

جسمم را اگر راه ندهند 

دلم پَــر میکشد 

می آید تا سامرا 

مینشیند کنارِ دلِ شما 

تمــامِ غم هایت را به جان میخرد

آقای مهربانم...

و آنها چه میدانند

هر شبی که بدون شما صبح میشود 

یلداست. 

سرد است و زمستانی...  

       تنها غریب گوشه ی سرداب خانه ات 

              بر گونه هایت اشک عزای پــدر رهاست...


به بند عشق کشیدم، شکسته های دلم را...

بسم الله...

هوالمعشوق.


14.

یک عمر گفته ایم ؛

شب جمعه 

حــرم 

زیارت 

اما 

خودت بگو

این دلشوره چیست 

که به جان عاشق ات می افتد 

وقتی قرار است شب جمعه ای را کنارت باشد؟

پاهایش چرا سست میشود؟ 

چرا میلرزد؟ 

چرا آتش میگیرد؟ 

       ح س ی ن 


آرام جان...

بسم الله...

هو المعــشوق. 

   یک شب بطلب سـر به ضریـحت بگـذارم
            جـز گوشه ی شش گــوشه ات آرام نـدارم... 


و دنیای عاشق
پر شده از تناقض ها 
دل نگرانی ها و دل تنگی ها... 
روز و شب
 به فکر معشوق 
اما
حرف ِ وصال که میشود
دستـش میلرزد
دلش میـلرزد
تمام دنیایش میلرزد 
پُــر میشود از دلشوره و بیقراری... 
دیدار با معشوق اما
آبی است بر آتش تمام این بیقراری ها
که وجودش را آرام خواهد کرد...
 ****
من میدانم
یک روز می آید 
تــو را میبینم 
و تمـــامِ وجـــودم را آرام خواهی کرد...
                 ح س ی ن 
              

دوره گــرد...

بسم الله...

هو المحــبوب.


   همه رفتند غمی نیست علی میــماند

         جای سالم به تنش نیست،  ولی میماند... 



خواب حق دارد به چشمانم نیاید 

در شبی که مولایم 

تنها در بستر

جانش را پیشکش کرده است 

برای حضرتِ دوست...

دل من اما 

هوای لیلة المبیة دو سالِ قبل

هوایِ نجــف 

هوایِ مولایش را کرده است 

و گاهی حتی نوازنده ای دوره گرد 

چه ساده حرف دلش را با شما میزند 

"علی شیر خدا ای شاه مردان

دل ناشاد ما را شاد گردان... "

حرفهایی که فقط 

حرف دل او نبود اینبار

که حرف دل من نیز هم... 

           یا مولا دلم تنگ اومده

                    شیشه ی دلم ای خدا... 


وقتی امام رضا داری...

بسم الله...

هوالمحـــبوب.


     سر میگذارد روی خاک صحن گوهرشاد

             هر کس برای گریه کردن شانه کم دارد... 


هی مینویسی،  

پاک میکنی...

مینویسی، 

خط میزنی... 

غوغایی است در دلت.

گاهی اوقات حرف دل که نوشتن نمیخواهد

آن هم وقتی پای امام رىوف در میان باشد 

وقتی با نگاهی همه ی حرف های دلت را زده ای

وقتی با اولین سلام جوابت را گرفته ای

وقتی غرق محبت و مهربانی اش هستی 

وقتی حرف دلت را نگفته

مرهم میشود برای تمام زخم هایش... 

وقتی امام رضا داری 

یعنی طبیب داری

طبیبی مهـــربان تر از مــادر...

    تــو طبیــب دلِ بیــمار منی

         تــو صفـــای تنِ تــب دار منی... 

           

یک دنیا غم...

بسم الله...

هوالمحبوب. 


رحمه للعالمین ؛

بعد از پر کشیدنت 

بساط مهربانی و مودت و رحمت هم

 از جهان رخت بربست... 

  

همیشه شبهای آخر ماه صفر سنگین است

انگار تمام غم و غصه ی دو ماه عزای محرم و صفر را

یکجا ریخته اند در دلت

سینه ات سنگین میشود

بغض خفه ات میکند 

فکر رفتن رحمه للعالمین و حال ناخوش مادر از یک سو

دستان بسته ی مولا علی (ع) و حرامیان در کوچه از سویی دیگر

غم غربت امام حسن(ع) و

داغ عزای امام رضای عزیز تر از جانمان

همه و همه جمع شده است در همین سه روز آخر

مگر یک دل چقدر تاب و توان دارد

برای تحمل کردن اینهمه مصیبت؟؟ 

و چه دشوار تر میشود 

برای امامی غریب و تنها 

یوسفی از  سلاله ی زهرا (س) ...

که غریبانه به عزای جد بزرگوارش نشسته است.

    مولای غریبم جانم به فدایت...

        آجرک الله... 

        سرت سلامت.


هنوزم به یه معجـزه دلخـوشم ...

 بسم الله... 

 هو المعبود.


    ای دوست قبـــولــم کن و جــانم بستـان

             مســتم کـن و وز هــر دو جهــانم بستـان ...



معــجزه همیشه زنده کردن مرده ها نیست

یا تبدیل کردن عصا به اژدها!

معـجزه همــین کتــابه

که هر وقت باهاش حرف میزنی

حرفِ دلت رو میگه...

که انگار میدونه چی میخوای و چی باید بهت بگه.

معــجزه همین آرامشــیه که با خوندن کتابت میگیــریم

وقتی که میفهمیم از رگِ گردن بهمون نزدیک تری یعنی چی؟

که هوامون و داری یعنی چی؟

کــافی و شافــی بودنت یعنی چی؟

بَس بودنت برای بنده هات یعنی چی؟

معجزه همین کتابه که خونــدنش 

دلهای مُــرده مـون و زنــده میکنه...

      ****

 حالا این دل

 دســتِ تــوئـه

 توکــل کردن  رو یـاد گرفته و آرومه

 دل کنـــدن از غیـــرِ خودتو و هم یادش بده 

 که دیگه بیــتاب و بیــقرار نشــه

 که فقــط تو بــمونی براش

  همین.

       با هـــرچه دلــم قرار گیرد بی تـــو

                 آتــش به من اندر زن و آنــم بســـتان ...


تمنا...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

چه کربلاست که از آن عطر سیب می آید...

بسم الله... 


  هر قـدم یک پنـجره از شــوق وا کـردی به سویـم 

              میتــوانم از همینجا عطــرِ صحـــنت را ببـــویـم... 



مینویسم برای عطر سیب یارم ؛

رفیـق شبهای دلتنـگی و بیقـراری من 

میخواستم یک سالگی ات را

تـولـد بگیرم... 

اما دیدم کسی کنـارت نیست 

هم سنـگر هایت همه  رفته اند کربلا

برای زیـارتِ ارباب

و تــو در روز اربعینِ حضــرت معشــوق

یک ساله شدی

  یک سال عاشـق تـر 

     یک سال دلسوخـته تـر

          یک سال دلشکسته تـر...