عطــرِ سیــبِ یـار

عطــرِ سیــبِ یـار

۱۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

این بار هم به دادِ گــدا آشنا رسید ...

بسم الله...

هو الرئــوف .


              آرام کن به جامی شـور و نـوایِ مـا را

                         سلطانی و دمـت گــرم داری هوایِ مـا را


کوله بار سفر میبندم

می آیم به سوی شما

به سوی شما که مهــربان ترینید

میآیم توشه ی یک ساله ام را تحویل بدم

یک سال غــم

یک سال تنهایی

یکسال دلتنگی

یکسال گناه

یکســال انتظار

می آیم  کنـارِ شما

حال و هوایِ خوبتری داشته باشم

می آیم که بگویم دلـــم برایتان تنگ شده است

دلـــم برای تمــام مهربانی هایتان

که التیام است برای تمـــامِ درد هایم تنگ شده است.

می آیــم برایِ براتِ کربلایی دوباره

می آیــم که سال جدیدی را تحویــلم بدهی

سالی پـُر از یادِ خــدا

پـُر از نــامِ شمــا

پـُر از ذکــرِ ارباب

پــُر از دیدارِ مهدیِ فاطمه

ان شاالله ...

   ****

می آیم کمی کنارتان نفس بکشم

زندگی کنم

مولای مهربانـــم

      بـاز آمدیم ای دوسـت ، بارِ گنـاه بر دوش

                   راضی نمـا دوباره، از مـا خدایِ ما را





و چاره ساز دو عالم ز چاره افتاده...

بسم الله...

هوالعلی.


           هیجده بهار سوره ی کوثر تمام شد

                  حیدر بخوان بلند تو صدق الله اخرش...



علی علیه السلام را باید از دو بعد دید؛ 

مردی که شبانه

 تمام زندگی اش را به خاک سپرد 

و خودش هم همان موقع جان داد. 

و امامی که بار بیست و پنج سال مظلومیت

را به تنهایی به دوش کشید.

آقایی که پدر یتیمان کوفه بود.

آری... 

آنکه بعد از زهرا سلام الله علیها

هنوز زنده بود و نفس میکشید 

امام بود، نه علی... 

و الا هیچ عاشقی

 بعد از معشوق اش زنده نمیماند

که او...

    مـردے ڪـہ ڪندہ بـود در قلعـہ را ز جـا

           وا میڪند پس از تو در خانہ را بہ زور...



تمام بسترش از زخم لاله زار شده...

بسم الرب الفاطمه.


گفت :

سیصد مرد جنگی رو

با همه ابزار و ادواتشون 

تجهیز کردن و آوردن پشت درب خانه علی (ع)

اما زهرا (س) نگذاشت به جز خودش 

کوچکترین آزاری 

به اعضای خانواده برسه... 


عاشق عشقم و دامان رضا میگیرم...

بسم الله...

هوالمحبوب.


    پیش هر کس نکنم سفره قلبم را باز

         از سگ کوی رضا درس وفا میگیرم...



وقتی فقط امام رضا 

محرم حرف های نگفته است

وقتی مرهم است و درمان

درمان همه ی دلتنگی ها و دل آشوبه های 

این دل ناآرام و بیقرار

وقتی دلم بهانه ی نگاه رىوفش را

گرفته است ؛

دل تنگ مرا به حرم ببرید

به حرم ببرید

به حرم... 

ببرید.


    رونقی نیست اگر در دل ویرانه ی من

       میروم مشهد و از شاه شفا میگیرم...


گفتم که به آهی غم دل با تو بگویم...

بسم الله...

هوالمحبوب.


      من با تو زندگی نکنم پیر میشوم

           بی تو من از جوانی خود سیر میشوم...



دلش، از وقتی که تازه دل شده بود

عادتش داده بود

همه ی فاطمیه های عمرش را کنار شما باشد.


حالا دور مانده از شما 

بیتابی میکند

بی قراری میکند

اذن ورود میخواهد

که بیاید و گوشه ی صحن بنشیند و

با شما برای مادرتان عزاداری کند. 

مدام با خودش میگوید

اگر شما بخواهید میشود

اگر شما بخواهید میشود

یا علی ابن موسی الرضا :(


     من گریه ام گرفته کمی هم به من بخند

                دارم به پای خویش سرازیر میشوم.

     

حسیـن ِفـاطمه...

بسم الله...

هوالمعشـوق.


مگر بدها دل ندارند؟

عاشق نمیشوند؟

نمیتوانند تــو را دوست داشته باشند؟ 

من ؛

همان بـدِ کوچـکم

که عهد و پیمان میشکند

اما، 

دوستت دارم

خیلی دوستت دارم حسیـنِ فاطمه.

    ****

حسین ِفاطـمه؛

وقتی با این نام صدایت میزنم 

چقـدر آرام میشوم...

 چه گویـمت؟ که تـو خود باخـبر ز حالِ منی

          چـو جان، نهان شده در جسم پر ملالِ منی...

   

با قاعده ی عشق بخوان فرضیه ام را...

بسم الله...

هوالمعبــود.


خدایی که به برزگی و حکیم بودن، میشناسمش

برای هر چیزی غایت و کمالی قرار داده؛

کمالِ زبان اینه که حمد و تسبیح ش رو بگه،

کمالِ دل اینه که عاشق حسین ش باشه،

کمالِ چشم اینه که مهدی فاطمه ش رو ببینه.

دلی که یک دنــیا عشق توش گذاشتی 

باید عاشقی کنه 

باید به کمال برسه

نزار بمیره

نزار بپوسه 

تنها رهاش نکن

به کمال نرسیده و ناکام.... 

    عمرم به باد رفته به داد دلم برس

             من آمدم که مونس من،  یار من شوی...


اوست نشسته در نظر...

بسم الله...


در لحظه های تنهایی 

تصمیم با توست 

که در کنارت 

خدا باشد 

یا 

شیطان!


گفتی یه روز جمعه میای ...

  بسم الله...

 

               سلام آقــا،  فدای تــو،  غصه ی من غمـایِ تــو

                            درد و بلات برایِ مــن ، درد سرام برای تــو ...

 

فقط یک جمعه صبح تا غروب

تنــها مانده بود 

بیتابی و بیقراری تمام وجودش را گرفت

جمعه ای که آقایش غریب تر از همیشه بود.

جمعه ای که حرف از همه چیز بود 

اِلّا او...

صاحــبِ زمان

صاحــبِ روزگـــار

صاحبِ قلبهای مــا

او فقط یک جمعه تنها مانده بود 

به ستوه آمد . طاقتش طاق شد و گقت:

امان از غریبی

امان از تنهایی 

امان ازدلِ شکسته ات

امان از منتظران بی وفایی چون مـا

مولای غزیبم ...

      میخواستم که وقف تو باشم تمــام عمــر

             دنیــا خـــلاف آنچه که میخواستم گذشت... 

 

 

هیاهو...

بسم الله...


خسته ام از هیاهوی شهر

از هیاهوی انتخابات

رٱی من 

عشق من 

تمام زندگی من ؛ تویی 

دلت گرفته از اینکه در این شلوغی دنیا

کسی به فکر شما نیست،   میدانم

اما اگر بیایی حال تمام دنیا خوب خواهد شد

حتی کسانی که 

به آمدنت فکر هم نمیکنند.

به خاطر مادرت،

به خاطر دنیایی پر از هیاهو

به خاطر دلی که یک دنیا غم دارد

به خاطر یک دنیا غریبی خودت

به خاطر یک دنیا تنهایی من،

بیا 

که دیدن تو درمان همه ی دردهاست

درد دوری... درد فراق...  درد عشق.


    آسان نگردد بی تو هر چه سخت باز آ

          درمان نگردد بی تو هر چه درد، برگرد...