عطــرِ سیــبِ یـار

عطــرِ سیــبِ یـار

راز و نیـــاز ...

بسم الله ...

هوالمعبود .


میگفت یکے یہ غلامے رو دید

کہ از سرما داشت مےلرزید و

فقط یه تن پوشِ نازڪ به تن داشتــ ...

رفت جلو و بهش گفت 

چرا بہ اربابت نمیگی برات یہ لباس گرم بخرہ

تا اینجوری نلرزے

گفت حاشا کہ من بہ اربابم حرفے بزنم و

ازش چیزے بخوام

اربابم خودش داره من و میبینہ و 

از حالم خبر داره و

میدونہ کہ چے نیاز دارم ...

     .......

خدایـــا

تو هم منو میبینے

میبینے که دارم مےلرزم

میدونے رازم و

میبینے نیازم و

من فقط این شبها میام درِ خونه ت گدایے

گدایےِ همون چیزے کہ خودت قرارہ برام مقدر ڪنے و

بهم بدے....

خدایا دستم و بگیر 

بهم نگاه کن،

تا از دستت نرفتم ....


  • عطر سیب

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">