عطــرِ سیــبِ یـار

عطــرِ سیــبِ یـار

من همانم که به دستان تو تعمیر شدم...

بسم الله...

هوالمعشوق.


با کلی شوق رفته بودم

با کلی امید

گفتم بعد از پنج سال 

امسال دیگه قسمتم میشه سامرا

هر کسی و که میدیدی

یا رفته بود 

و یا قرار بود که بره سامرا...

اما من

نشد... نذاشتن

دلم خیلی شکست 

هنوز نیم ساعت نشده بود که

از حرم ارباب اومده بودم 

دوباره از هتل زدم بیرون و

رفتم سمت حرم 

تو راه اشک هام بند نمیومد 

اما اونچی که باعث شد

بلند بلند به گریه بیفتم و

هق هق کنم 

این بود 

که تو دلم گفتم 

ارباب 

کاش حرمت همیشه همین قدر بهم نزدیک بود

که موقع های دلتنگی و بیقراری

میومدم کنارت و 

آروم میشدم.

         ****

تمام شب و تا صبح تو حرمش موندم 

وقتی برگشتم هتل

آرومه آروم بودم.

     ****

ارباب جانم 

حالا خودت بگو

تو این بارون بی امون

تو این هوای گرفته و ابری 

من کجا برم 

که مثل آغوش تو 

تمام وجودم و آروم کنه؟؟ 

کی پناه گریه هام میشه؟؟ 

کی دردهامو درمون میکنه؟ 

یادته پارسال 

سال نو میلادی کنار هم بودیم؟ 

امون از این همه خاطره که با هم ساختیم

امون از خاطره ها که آتیشت میزنه.... 

امون از این بارون بی امون...

 حسین جان

  دیوانگی ام را به حسابِ تو شمردند

   تحقیق شده از هَـمه معشوق ترینی...


  • عطر سیب

نظرات (۲)

  • مــ. مشرقی
  • یا حسین جان...
    از همه معشوق ترینی!
  • من و غریبه
  • آخی چه قشنگ نوشتی بانو!!
    :(((

    هعییی..
    امون از خاطره ها که آتیشت میزنن.....:(
    پاسخ:
    امون.... 

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">