عطــرِ سیــبِ یـار

عطــرِ سیــبِ یـار

چله ی عشق شد آغاز، مدد کن ارباب...

بسم الله...

هوالمعشوق.


خیلی معتقد بود 

عاشق یه دختر سنی شد 

دختر هم خیلی دوسش داشت اما هیچ کدوم نمیدونستن.

یه دختر سنی دم بخت یه طرف و 

یه پسر شیعه تک و تنها تو شهر غریب یه طرف دیگه 

ایام محرم و صفر بود

به احترام اربابش پا پیش نذاشت 

اما با ارباب معامله کرد 

قرار شد تا آخر محرم و صفر 

پای عهدش با مولاش بمونه و هیچ گناهی نکنه 

آقاش هم اون و به خواسته دلش برسونه...

پای عهدش موند و حرفی با دختر نزد

نه لبخندی،  نه نگاهی،  نه گناهی...

اربابش هم جواب خوش عهدیش رو داد و 

اون و به خواسته ی دلش.... 

      ❤ ❤ ❤ 

چهل روز مونده تا محرم

شما اربابی 

آقایی

کریمی 

هیچ کاری و بیجواب نمیزاری 

دستمون و بگیر 

چهل روز به عشقت گناه نکنیم و

پای عهد و پیمونمون بمونیم

میدونم که شما هم

دستامون و میگیری

حضرت معشوق

حضرت یار 

حضرت ارباب...


  • عطر سیب

نظرات (۲)

کاش میشد برم مشهد
آقا ضامنم بشه برم کربلا

http://daynasor.ir/
التماس دعا
پاسخ:
محتاجیم...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">